محمد على مجاهدى

514

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

مطلع بند نهم كاش شدى واژگون ، رايتِ گردونِ دون * چون علم شاه عشق شد به زمين سرنگون بيت رابط بند نهم مرا به مرگ تو سرگشته و بيچاره كرد * پردگيانِ مرا ، اسير و آواره كرد مطلع بند دهم اى به محيط وفا ، نقطه ثابت قدم * نسخهء صدق و صفا ، دفتر جود و كرم بيت رابط بند دهم پس از تو اى جان من ! جهان فانى مباد ! * بىتو مرا يك نفس ز زندگانى ، مبادا ! مطلع بند يازدهم چو شهسوار وجود ، بست ميان بهر جنگ * شد به عدم رهسپار ، فرقهء بىنام و ننگ بيت رابط بند يازدهم به تن ، توانايى از خدنگ كارى نماند * خسروِ دين را دگر تاب سوارى ، نماند مطلع بند دوازدهم چو ز آتش تير كين ، جان و تن شاه سوخت * ز دود آه حرم ، خيمه و خرگاه سوخت بيت رابط بند دوازدهم دو ديده فَرقَدان ، ز غصّه خونبار شد * دمى كه بانوى حق به ناله زار شد مطلع بند سيزدهم كاى شه لب‌تشنگان ! كنار آب روان * زندهء لعل لبت ، خضرِ ره رهروان بيت رابط بند سيزدهم سايه لطف تو رفت از سرِ ما بيكسان * سوخت گلستان دين ز سوز قهر خسان مطلع بند چهاردهم جلوه روى تو بود طور ، مناجات ما * كعبه كوى تو بود ، قبله حاجات ما بيت رابط بند چهاردهم بىتو نشايد كه ما بار به منزل بريم * يا كه به سختى مگر بار غم دل بريم